"𝑬𝒕𝒉𝒆𝒓𝒆𝒂𝒍"

Just...forget it-....

-متغیری از احوالات نامعلوم

میدونم که باید برای نابود شدن اون بخش خاطرات نوجونیم ناراحت باشم ،ولی  نیستم. انگار حسش اینجوریه که بجای اینکه لازم باشه خودم اون همه خاطراتو توی قبر بزارم و روش خاک بریزم تا از زیر و رو کردنشون این همه ناامیدی رو احساس نکنم ،یکی دیگه داره اینکارو برام میکنه که باید بابتش ازش تشکر کنم.
تنها چیزی که بابتش خیلی ناراحت میشم. از بین رفتن خاطرات کساییه که خودشون دیگه نیستن تا دست کم لحظه آخر خاطراتشونو از زیر خروار بکشن بیرون تا پوسیده نشن.
ولی بیشتر بهش فکر کردم فقط یک چیز توی ذهنم بود. "نباید انقدر درد داشته باشه".
دستم به نوشتن نمیرفت و مدام ازش فرار میکردم ؛ هیچوقت فکرشو نمیکردم اولین یادگاری ای که به یاد میزارم آخریش باشه.
فرقی نداری که پایانی برای شروع دوباره باشه یا پایانی برای ابدیت ، مهم اینه که دردش برای واقعی بودن بیشتر از تصور همه مونه .

 


رنج کشیدن هر کدام از ما،
موسیقی مخصوص به خودش را دارد.

۱ نظر

THE END

اهم؟ صدا میاد؟...خب فکر میکنم 1 ماه و نیم باشه که حضوری از من احساس نشده باشه. راستش انقدر ننوشتم چیزی که الان یکم برای نوشتن اینجا هنگم؛
این وبلاگ فکر کنم سومین وبلاگ من و طولانی مدت ترینشون بوده،حدودای 3 یا 4 سال از زمانی که به بیان اومدم میگذره و حالا حس میکنم اینجا برای من اونقدراعم که فکر میکردم جذابیت نداره،تمام این 4 سال اینجا بهم خوش گذشت و تا حدودی ادم هایی رو که توی این فضای مجازی پهناور پیدا کردم برام با ارزش باشن و توی یادم باشن؛
راستش دوستایی که من توی فضای مجازی پیدا کردم و مخصوصا توی این فضا کسایی بودن که برام مثل اعضای خانواده ام بودن و هستن(؟) و تک تک لحظات و صبحت باهاشون برام یه رویای بی نهایت شیرین بوده،
مهم ترین سال های نوجوونی من اینجا رقم خورد و خوشحالم که به قشنگ ترین شکل ممکن رقم خورد،هرچند فکر میکنم درخشان ترینش تا ابد برای من جایی به اسم "منگاتا" باشه، یه حسی بهم گوشزد میکنه که هی تو قرار نیست تا اخر عمرت تما افرادی که توی این مکان بودنو فراموش کنی!
با همه این خاطرات و پرسه های خاطراتم توی تک تک کامنتا و پستا و فضای این سایت میتونم حس اون لبخندی رو که وقتی داری به یه البوم عکس قدیمی نگاه میکنیو پیدا کنم هرچند واقعا باعث تاسفه بگم اگه نام کاربریو رمزو فراموش کرده بودم و دوباره پیداش کردم...
اما؛
هرچیزی بالاخره یه پایان و برگه اخری داره که یک روزی قلم نوشتن زندگی به اون صفحه اخر میرسه و کتاب زندگی هم با همون صفحه تموم میشه.
خوشبختانه یا متاسفانه فکر میکنم که وقتن بستن این دفتر و این برگه از زندگی من هم رسیده.با توجه به این که احتمال خیلی زیاد قرار نیست دیگه چیزی با این اسم و ادرس توی توی همین صفحه منتشر و دیگه ستاره ای روشن نشه...
فکر میکنم که وقتشه که دکمه "End" اینجارو بزنم،
هرچند که قرار نیست که کلا از بیان برم یا هرچی؛
به مراتب سر میزنم و کامنت میدم و کامنت هم جواب میدم، اما یجورایی برای پست گذاشتن و مثل قبل حضور داشتن توی اینجا؟ فکر نمیکنم.
اگر راه ارتباطی دیگه ای(مثل شماره، ایدی و...) رو میخواید در خدمتم و کامنت های این پست هم با احترام پذیرای نظرهای شماست، و اگر نه هم که خوشحال شدم تا به الان باهاتون در ارتباط بودم...
"به پایان امد این دفتر..
حکایت همچنان باقیست.."

بابت تمام تحمل کردناتون و تمام خاطرات و حس های خوبی که بهم دادید ازتون متشکرم؛ امیدوارم توی زندگیتون موفق باشید.
با تمام عشق و احترام "هانول"
THE END

 

۲۲ نظر

Say- موقت؛

خیلی دوست دارم این دو.سه تا جمله رو به بقیه بگم!

"اهاع...

اره..باشه..تو راست میگی-"

****

"اعع..

ای بابا!

خیلی ناناعت شدم که اصن-"

****

"تموم شد؟

خیلی تاثیر گرفتم اصن...

به راه راست هدایت شدم..

مرسی از گمراهی دراودیم دود-"

****

"اخ..چقدر باهوشی تو!

فمیدی قصدمو؟

بیا بهت جایزه بدم -"

 

 

+میشه یه راه ارتباطی خارج از بیان بهم بدید؟...TNX♡~

people you know-


ادامه مطلب

eyes...

ادامه مطلب ۱ نظر

:>

اومدم پست خوب بزارم..ولی بیان رید..ای دونت کر...
فقط خواستم به این اشاره کنم
لینک دیلیم.. نمیدونم چرا میدمش ولی خب بیاید اهمیت ندیم..

۳۶ نظر

just friends!

ادامه مطلب

main-

ادامه مطلب ۴۱ نظر

Ineffable!-

ادامه مطلب

part of?~

ادامه مطلب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان