میدونم که باید برای نابود شدن اون بخش خاطرات نوجونیم ناراحت باشم ،ولی نیستم. انگار حسش اینجوریه که بجای اینکه لازم باشه خودم اون همه خاطراتو توی قبر بزارم و روش خاک بریزم تا از زیر و رو کردنشون این همه ناامیدی رو احساس نکنم ،یکی دیگه داره اینکارو برام میکنه که باید بابتش ازش تشکر کنم.
تنها چیزی که بابتش خیلی ناراحت میشم. از بین رفتن خاطرات کساییه که خودشون دیگه نیستن تا دست کم لحظه آخر خاطراتشونو از زیر خروار بکشن بیرون تا پوسیده نشن.
ولی بیشتر بهش فکر کردم فقط یک چیز توی ذهنم بود. "نباید انقدر درد داشته باشه".
دستم به نوشتن نمیرفت و مدام ازش فرار میکردم ؛ هیچوقت فکرشو نمیکردم اولین یادگاری ای که به یاد میزارم آخریش باشه.
فرقی نداری که پایانی برای شروع دوباره باشه یا پایانی برای ابدیت ، مهم اینه که دردش برای واقعی بودن بیشتر از تصور همه مونه .
رنج کشیدن هر کدام از ما،
موسیقی مخصوص به خودش را دارد.